-
از فریب انسانها دلگیر نشو
پنجشنبه 28 مهرماه سال 1390 23:50
از فریب انسانها دلگیر نشو گفتی: از فریب انسانها دلگیر نشو گفتم: چرا؟ گفتی: اینان روی زمینی زندگی می کنند که روزی یک بار خودش را دور می زند گفتم: زمین که خود را دور نمی زند گفتی: پس چه را و که را دور می زند؟ گفتم: زمین اصلا دور نمی زند گفتی: پس چه می زند؟ گفتم: می چرخد گفتی: چه فرقی می کند؟ گفتم: دور زدن یعنی اینکه...
-
خدایا اینها را ببخش. زیرا نمی دانند که چه می کنند!
سهشنبه 5 مهرماه سال 1390 01:46
خدایا اینها را ببخش. زیرا نمی دانند که چه می کنند! گفتی: چرا در مقابل بداخلاقی های دوستان صبر و سکوت پیشه می کنی. گفتم: واقعا می خواهی بدانی؟ گفتی: آری می خواهم بدانم. گفتم: در آن هنگام که حضرت عیسی به صلیب کشیده شده بود و خون از قسمتهای مجروح بدنش به زمین می چکید،خاخام های یهودی دیدند که عیسی روح الله در حال زمزمه...
-
سنگ، کودک و گنجشک
پنجشنبه 31 شهریورماه سال 1390 01:29
سنگ، کودک و گنجشک گفتی: کودک سنگی را بسوی گنجشک رها کرد گفتم: خب گفتی: سنگ در شگفت که سر گنجشک بشکند یا دل کودک... گفتم: داشتی می گفتی گفتی: هیچ مفهومی برایت نداشت؟ گفتم: چرا داشت اما نگفتی بالآخره سرگنجشک را شکست یا دل کودک را؟ گفتی: گاهی ما انسانها به سویی پرتاب می شویم که شرایط آن سنگ را پیدا می کنیم گفتم: و بر سر...
-
من گرسنه ام، تو گرسنه ای، او گرسنه است
دوشنبه 14 شهریورماه سال 1390 12:19
من گرسنه ام، تو گرسنه ای، او گرسنه است ++++++++++++++++++++++++++++++++++++ و من لحظه ای را بیاد می آورم که همه گرسنه بودند و کسی را یارای کمک رسانی نبود ولی اکنون همان گرسنگان دیروز یاری رسانندگان امروز شده اند و نمی دانی که درک این موضوع چقدر لذت بخش است که گرسنه دیروز گرسنه امروز را یاری دهد. اما آیا گرسنگان امروز...
-
گفتم فریاد؛ گفتی چاه!
یکشنبه 30 مردادماه سال 1390 17:49
گفتم فریاد؛ گفتی چاه! گفتم: فریاد گفتی: چاه گفتم: سکوت گفتی:نخلستان گفتم: علی گفتی: خدا گفتم: خدا گفتی: علی گفتم: چرا؟ گفتی: سکوت! گفتم: بگو گفتی: مگو گفتم: ...
-
بمان!
چهارشنبه 29 تیرماه سال 1390 13:01
بمان! گفتی؟ می خواهم بمانم گفتم: خب ؛ بمان گفتی: نمی دانم چگونه گفتم: همچون کوه گفتی: همچون سرو گفتم: پس بمان
-
تو آقا را نمی شناسی؟
یکشنبه 26 تیرماه سال 1390 12:01
تو آقا را نمی شناسی؟ گفتی: او می آید؟ گفتم: کی می آید؟ گفتی: من می گویم آیا او اصلا می آید و تو می گویی کی می آید؟! گفتم: منظورم این بود که چه کسی می آید؟ گفتی: مگر نمی دانی که قرار است آقای ما بیاید گفتم: آقای ما دیگر کیست؟ گفتی: تو آقا را نمی شناسی؟ گفتم: مگر تو می شناسی؟ و تو در سکوتی سنگین و خجالت زده از من گذشتی!
-
اندرونم خواسته ایست که نمی دانم چیست!
جمعه 24 تیرماه سال 1390 18:58
اندرونم خواسته ایست که نمی دانم چیست! ================== گفتی: من لیاقتش را نداشتم چرا مرا به این بالا راه دادی؟ گفتم: تو لایق تر از منی ولی چون پایین بودی... گفتی: چه دلیلی بر لیاقت من وجود دارد؟ گفتم: تو خود دلیل خودی گفتی: چرا همیشه طوری حرف می زنی که درک نمی کنم گفتم: باید بخواهی که بفهمی گفتی: من می خواهم گفتم:...
-
صبح پنجره را به روی دنیا باز کردم
چهارشنبه 22 تیرماه سال 1390 19:53
صبح پنجره را به روی دنیا باز کردم ============================ صبح پنجره را به روی دنیا باز کردم و تو را دیدم. از من پرسیدی: تویی؟ گفتم: بله خودم هستم. گفتی: قصد داری به بیرون بیایی؟ گفتم: نه گفتی: چرا؟ گفتم: بیرون هستم گفتی: بیرون هستی؟ گفتم: آری بیرون از هر چیزی که فکر کنی گفتی: من چیزی دریافت نکردم گفتم: تا بعد...
-
تبریک به آنانی که پدر و مرد شده اند!
شنبه 28 خردادماه سال 1390 11:12
تبریک به آنانی که پدر و مرد شده اند! ======================================== گفتی: روز پدر و روز مرد بر تو مبارک باد. گفتم: من نه پدر شده ام و نه مرد. گفتی: مگر می شود؟ درست است که پدر نشده ای ولی مرد که شده ای؟ گفتم: مشکل ما این است که معنای واقعی پدر شدن و مرد شدن را نمی دانیم؛ اگر پدر شدن و مرد شدن این است که همه...
-
بگذار و بگذر!
پنجشنبه 5 خردادماه سال 1390 11:07
بگذار و بگذر! ========== در یکی از روزهای زندگی فردی به مهربانی وصف ناشدنی با من آشنا شد. به او گفتم: مهربانی تو تا کی دوام خواهد داشت؟ گفت؟ من مهربان ترم یا تو؟ گفتم: پرسشم بی پاسخ مانده. گفت: و همچنین پرسش من نیز. گفتم: نخست من پرسیدم. گفت: تا پاسخم را ندهی پاسخ نخواهم داد. گفتم: بگذار و بگذر.
-
پرسیدی لذت چیست؟
شنبه 31 اردیبهشتماه سال 1390 01:54
پرسیدی لذت چیست؟ ============ پرسیدی لذت چیست؟ گفتم: ماه و خورشید هر دو دیده می شوند یکی روز و دیگری در شب. گفتی: ماه از خود نوری ندارد ولی نور خورشید متعلق به خودش است. گفتم: آیا تو ماه را نمی بینی؟ گفتی: می بینم اما خورشید درخشان تر است. گفتم: تا کنون برایت پیش آمده که در شبی تاریک با نور ماه راهپیمایی کنی؟ گفتی:...
-
زِ؛ مثل زنبور!
شنبه 24 اردیبهشتماه سال 1390 01:52
ز؛ مثل زنبور! ========= ز؛ مثل زنبور! هفته گذشته به شمال کشور رفته بودیم، به مازندران. بوی شکوفه های درختان مرکبات تمام فضا را اشغال کرده بود. زنبورها به تکاپو افتاده بودند. ما برای دیدن یکی از دوستان از میان باغ های مرکبات در حال عبور بودیم که نا گهان زنبورها به جمع دوستان حمله کردند. شاید باور کردنش برای شما کمی...
-
ما همه شیریم!
پنجشنبه 22 اردیبهشتماه سال 1390 00:06
ما همه شیریم! ما همه شیریم شیران علم حمله مان از باد باشد دم بدم === حمله مان پیدا و نا پیداست باد جان فدای آنکه نا پیداست باد
-
زلزله شدید خرداد ماه و آیا ما آماده هستیم؟
دوشنبه 19 اردیبهشتماه سال 1390 11:20
زلزله شدید خرداد ماه و آیا ما آماده هستیم؟ ====================== با واژه زلزله آشنا هستید مگر نه؟ وقتی همه چیز می لرزد و ثبات معنای خود را ازدست می دهد. در آن لحظه همه به دنبال جایی می گردند که ثبات داشته باشد تا با اتصال به آن به خود ثبات دهند. در هنگام زلزله چه چیزی می تواند ثبات داشته باشد؟ چرا خرداد ماه؟ مگر همه...
-
می مانی یا می روی؟
چهارشنبه 24 فروردینماه سال 1390 02:29
می مانی یا می روی؟ ======================= چه زیباست رفتن و نماندن در جایی که می دانی کسی دوستت ندارد. و چه زیباست ماندن در جایی که دوستت دارند. برای رفتن تنها یک تصمیم کافی ست. اما برای ماندن باید یک عمر صبر و سکوت داشته باشی. فرمودید صبر و سکوت ندارید؟ پس برای چه مانده ای؟ تو اکنون باید رفته باشی!...
-
شعور یک کارگر افغانی!
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1390 00:48
شعور یک کارگر افغانی! یکی از دوستان که مدتی در کار ساخت و ساز ساختمان فعال بود، برایم تعریف می کرد: در یکی از خیابانهای تهران، یک ساختمان قدیمی را تحویل گرفتم تا پس از تخریب، بنای جدید چند طبقه بجای آن بسازم. گروه تخریب را در محل ساختمان مستقر کردم و بر اساس اصول، عملیات تخریب ساختمان آغاز شد. در یکی از قسمتهای...
-
سیزده نحس نیست، پیرایشی باید!
جمعه 12 فروردینماه سال 1390 19:34
سیزده نحس نیست، پیرایشی باید! =============================== بالاخره عید نوروز آمد و روزهای تعطیل به پایان رسید. همه به یاد داریم که چند ماه پیش می گفتیم عید بیاید یا عید کی می آید؟ اما امروز می بینیم که عید آمد و به سیزدهم فروردین هم رسیدیم. فردا سیزده بدر است و ایرانیها در این روز مراسم ویژه ای برگزار می کنند....
-
جای شما خودیها واقعا خالی بود
پنجشنبه 11 فروردینماه سال 1390 17:44
جای شما خودیها واقعا خالی بود امروز روز خوبی بود، حتما دوست دارید بدونید که چرا؟ یکی از دوستان مخترع پس از ۲۱ ماه تحقیق و پژوهش به نتیجه ای که می خواست رسید. ساعت ۵ صبح به من زنگ زد و با داد و فریاد می گفت : دیدی گفتم بالاخره بهش می رسم. اولش فکر کردم اتفاقی افتاده و می خواد خبر بدی به من بده چون خواب آلود بودم ولی...
-
چیزی که عوض دارد گله ندارد!
سهشنبه 9 فروردینماه سال 1390 17:55
چیزی که عوض دارد گله ندارد! ============================ دیشب از من پرسیدی معنای حرفت چه بود؟ گفتم: توجه، دقت و حرکت. گفتی: عادت داری مبهم حرف بزنی؟ گفتم: تو عادت کرده ای که مبهم بشنوی؟ گفتی: لجبازی را خوب بلدی. گفتم: لجبازی؟ شنیده ای که می گویند قند پارسی؟ گفتی: اینها را که دیگر می دانم. گفتم: ایرانیان در گذشته کوتاه...
-
نوشتن در باره تو چه دشوار است
دوشنبه 8 فروردینماه سال 1390 19:06
نوشتن در باره تو چه دشوار است گفتی: در باره من هم بنویس. گفتم: در باره تو نوشتن کار دشواری است و از من بر نمی آید. گفتی: تو می توانی بنویس. گفتم: نمی توانم، دشوار است. گفتی: چرا ؟ گفتم: عظمت و بزرگی تو و امثال تو توان نوشتن را از من می گیرد. گفتی: کمی واضحتر حرف بزن. گفتم: روزی برای تماشای نمایشگاهی که به مناسبت...
-
ما هم شوخی کردیم، شما جدی نگیرید!
یکشنبه 7 فروردینماه سال 1390 01:30
ما هم شوخی کردیم، شما جدی نگیرید! امسال مردم را خوشحال می بینم. نمی دانم شما هم متوجه این موضوع شده اید یا نه. باید به آینده امیدوار بود و برای خوشبختی نقشه کشید. باید گره کارهای مردم را باز کرد و بخصوص گره هایی که به دست خود آدم باز می شود. من قصد دارم این کار را هر چه زودتر انجام دهم. چند اقدام مثبت هم انجام داده...
-
چون مُخلد نیست این زندان ز زندان غم مخور
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 23:54
چون مُخلد نیست این زندان ز زندان غم مخور ================= گفتی: رفتارت مانند مسافران است. گفتم : مگر تو مسافر نیستی؟ گفتی: من مسافری هستم که قصد اقامت دارم. گفتم: مگر این موضوع در اختیار تو نهاده شده ؟ گفتی: من اینطور می خواهم. گفتم: آداب مسافرت و آداب اقامت کمی با هم تفاوت دارد. خوب نیست که وقتی می دانی مسافری رفتار...
-
من خیال ماندن دارم!
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 00:52
من خیال ماندن دارم! داری بر پاست و زمزمه هایی شنیده می شود که باید رفت. نام منصور دوباره بر زبان مردم شهر جاری است. جانفشانی راه و رسم باقی ماندن شده است. بدرودها از دور و نزدیک بگوش می رسند. من خیال ماندن دارم. من می مانم. خواهم ماند.
-
من در بارانم اما آفتاب را جستجو می کنم
چهارشنبه 3 فروردینماه سال 1390 00:38
من در بارانم اما آفتاب را جستجو می کنم ======================================== پس از سالها سکوت و تنهایی، تو را یافتم و در کوچه پس کوچه های وجودم فریاد زدم: یافتم یافتم. اما کسی جز من فریادم را نشنید و اگر هم کسی می شنید برایش مفهومی نداشت. یافتن تو چه اهمیتی برای دیگران می تواند داشته باشد؟ جز آنکه مرا مورد تمسخر و...
-
درخت دوستی بنشان، در این نوسال
دوشنبه 1 فروردینماه سال 1390 21:17
درخت دوستی بنشان، در این نوسال ====================== سالی دیگر آمد و برای ما ارمغانی سترگ بهمراه آورد. شاید ارمغان من و تو کمی با هم تفاوت داشته باشد. برای من ارمغان دوستی، بهبودی و شاد زیستن آورده است. برای تو نمی دانم. برخی از کسان از همین حالا خود را برای کینه توزیها و دشمنی با همنوعان خود آماده می کنند و برخی...
-
روزی شاد و شادی بخش
پنجشنبه 26 اسفندماه سال 1389 11:48
روزی شاد و شادی بخش امروز روزی شاد و شادی بخش بود. کلاسها به اتمام رسیدند و بذرها به نتیجه در آمدند و ما سرخوشیم از اینکه همه آنانی که در این کلاسها شرکت داشتند درسشان را یاد گرفتند و بزودی به صحنه عمل و اجرا خواهند آمد. آنان یاد گرفتند که چگونه طراح باشند و به اجرا برسانند. یاد گرفتند که میزان توجه یعنی چه و ما...
-
حکومت ها،دولت ها،مردم و میهن
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1389 10:38
حکومت ها،دولت ها،مردم و میهن ================================== یادم می آید پیشاهنگ بودیم. بچه ها با لباس های متحدالشکل و با همبستگی فعالیت های جمعی به اقتضای سن و سالمان داشتیم. شعار ما: کوشش کن و منش ما: به دیگران کمک کن، بود. کوشش برای فهمیدن و سپس انجام دادن آنچه را که می فهمیدیم. به دیگران هم کمک می کردیم. آموزش...
-
چهار فصل بهاری
چهارشنبه 11 اسفندماه سال 1389 00:22
چهار فصل بهاری ادامه متن
-
سوگ سینا چهل روزه شد
سهشنبه 3 اسفندماه سال 1389 10:06
سوگ سینا چهل روزه شد دوری از سینای عزیز چهل روزه شد. تحمل دوری از او آنهم چهل روز برای هر که دشوار نباشد برای پدر و مادرش رنج آور است. هر که بیشتر سینا را درک کرده باشد بهتر می داند که من اکنون در باره چه کسی می نویسم. او پسر خارق العاده ای بود.احساس و درک زایدالوصفی داشت.قبل از اینکه تو او را درک کنی او تو را درک می...