زیر چتر آبی(دل نوشته های من)
زیر چتر آبی(دل نوشته های من)

زیر چتر آبی(دل نوشته های من)

فقط برای خودیها

پوچی را نمی‌توان پوچ دانست!

درمان احساس پوچی ناشی از افسردگی - ذهن آرا

پوچی را نمی‌توان پوچ دانست! 

شب‌هنگام بود؛ سرمای شدیدی جواهرده را در خودش پیچیده بود و سوز سرما امان همه را بریده بود.

ما سه نفر بودیم و درون یک خانه‌ی روستایی و در کنار آتشی که برافروخته شده بود انتظار می‌کشیدیم تا سپیده‌دم شاهد طلوع خورشید باشیم.

پگاهی دیگر فرا رسید و نور و گرمای خورشید وارد جواهرده شد و ما در پناه خورشید وارد حیات آن خانه‌ی روستایی شدیم.

گرگی را دیدم که از دور ما را نگاه می‌کرد و انگار می‌خواست چیزی به ما بگوید.

ما مسلح بودیم و به همین خاطر نمی‌ترسیدیم.

  یکی از همراهان به سمت گرگ رفت و وقتی نزدیک شد فریاد کشید:

آهای؛ بیایید اینجا..

ما رفتیم و دیدیم که یک گرگ دیگر زخمی شده و در گوشه‌ای افتاده است.

مشغول رسیدگی به او شدیم..

درد دارم اما درمانش کو؟!

حیرت به زبان ساده، از ابن‌سینا تا انیشتین و مولوی - خبرآنلاین

درد دارم اما درمانش کو؟!

بر مزار خود حاضر شدم تا فاتحه‌ای بخوانم؛ دیدم که یک خانم میانسالی در آنجا نشسته است و زار زار گریه می‌کند!

پرسیدم: کیستی؟

گفت: همسر این مردی هستم که در اینجا برای ابد خفته است.

گفتم: تا جایی که من می‌دانم این مرد همسری نداشته است.

گفت: داشته است اما کسی نمی‌دانست.

گفتم: چطور ممکن است که او این همه سال همسرش را مخفی نگهداشته باشد؟

گفت: بهر حال من همسر او بودم.

گفتم: مرا می‌شناسید؟

گفت: لطفا مزاحم من نشوید.

گفتم: چطور همسر کسی هستید که او را نمی‌شناسید؟

از کنارمزار من برخاست و با وحشت پا به فرار گذاشت.

شب هنگام به عالم خواب او نفوذ کردم و پرسیدم تو کیستی؟

گفت: من به اشتباه در کنار آن مزار نشسته بودم.

گفتم: باور کردم.

همین.