زادگاه من ایران است و به این نام افتخار میکنم و به آن عشق میورزم.
ایران گفتمان من است و برای این گفتمان بزرگ و مقدس جریانسازی خواهم کرد.
هدفمندسازی و نظاممندسازی نیز در مسیر درست خود پیش خواهد رفت تا اینکه به قرارگاهی برسم که بتوانم در آن آرام و قرار داشته باشم.
وقتی عشق من میهن من است پس عشقبازی در راه میهن نیز برایم گوارا خواهد بود.
هر کسی برای عشق خود فداکاری میکند و من نیز فدایی میهن خود هستم تا عشقبازیهایم به معنای کامل برسد.
خدا را سپاسگزارم که در سنین خیلی کم دنیا را شناختم و ارزشهای واقعی را فهمیدم تا عمرم را به بطالت نگذرانم.
حال با تو سخنی دارم ای کسی که این نوشتهها را میخوانی:
قبل از اینکه به آخرین لحظات عمر خود برسی، دنیا را بشناس و ارزشهای واقعی را از جاذبههای فریبنده تشخیص بده.
کار دشواری نیست.
فقط کافیست که نخواهی خود را بفریبی.
همین.
پس از انتشار سخنان رئیسجمهوری اسلامی ایران در روز شنبه شانزدهم اسفند ماه سال یکهزار و چهارصد و چهار در باره برخی موارد مربوط به درگیریهای بین ایران و امریکا و رژِیم صهیونیستی که برداشتهای متفاوتی از آن صورت گرفت، بلافاصله دونالد ترامپ رئیسجمهوری ایالات متحده امریکا نسبت به این سخنان واکنش نشان داد و منویات قلبی خود و اربابان خود را برملا کردو با تهدید مردم ایران گفت:
به نظرم رسید که شاید این اقدام دکتر مسعود پزشکیان یک تاکتیک سیاسی امنیتی برای آشکارسازی واقعیتهایی بود که برخی از افراد داخل و خارج کشور هنوز در باره آنها تردید داشتند.
حال دیگر هیچ نکته ابهامی وجود ندارد که دست کثیف نظام سلطه و استکبار جهانی از آستین امریکا و رژیم صهیونیستی بیرون زده و بطور تمام قد در مقابل ملت ایران قد برافراشته تا به خیال خام خودشان مقاومت و ایستادگی ایرانیان را در مقابل فریب و ستم فریبکاران و ستمگران جهانخوار در هم بشکنند و مانع از اشاعه این رفتار ضد استکباری در بین ملتهای جهان گردند.
پس باید بر این ابتکار عمل رئیسجمهوری کشورمان آفرین گفت و تلاش او را برای نمایاندن دست کثیف متجاوزان امریکایی و صهیونیستی ستود.
شب و روزم با اندیشههایی که آموختم سپری میشود و برای فردا و فرداها برنامهریزی میکنم تا شاید امید در کالبد روحیام بیشتر دمیده شود و روزگاری تازهتر پدید آید.
باغ آرزوها شکوفه میزند و پس از ریزش شکوفهها، در انتظار میوه درختان خیره میشوم.
حال که به میوه رسیدم خود را ناتوانتر از آن میبینم که با آرامش به چیدن میوهها بپردازم.
گفتمانی عمیق در وجودم به قلیان میرسد و به بار نشستن زحماتم را میستاید.
دیگر بار خود را در میان باغی میبینم که ...
گفته بود که اگر نیامدم تو هم نیا...
گفتم: من از کجا بدانم که نیامدی؟
گفت: وقتی آمدی و دیدی که نیستم، معنایش این است که نیامدم!
گفتم: بسیار خوب؛ نخواهم آمد.
کمی مشکوک شدم... شاید حالش خوب نیست... خدا داند.
همین.
پوچی را نمیتوان پوچ دانست!
شبهنگام بود؛ سرمای شدیدی جواهرده را در خودش پیچیده بود و سوز سرما امان همه را بریده بود.
ما سه نفر بودیم و درون یک خانهی روستایی و در کنار آتشی که برافروخته شده بود انتظار میکشیدیم تا سپیدهدم شاهد طلوع خورشید باشیم.
پگاهی دیگر فرا رسید و نور و گرمای خورشید وارد جواهرده شد و ما در پناه خورشید وارد حیات آن خانهی روستایی شدیم.
گرگی را دیدم که از دور ما را نگاه میکرد و انگار میخواست چیزی به ما بگوید.
ما مسلح بودیم و به همین خاطر نمیترسیدیم.
یکی از همراهان به سمت گرگ رفت و وقتی نزدیک شد فریاد کشید:
آهای؛ بیایید اینجا..
ما رفتیم و دیدیم که یک گرگ دیگر زخمی شده و در گوشهای افتاده است.
مشغول رسیدگی به او شدیم..
درد دارم اما درمانش کو؟!
بر مزار خود حاضر شدم تا فاتحهای بخوانم؛ دیدم که یک خانم میانسالی در آنجا نشسته است و زار زار گریه میکند!
پرسیدم: کیستی؟
گفت: همسر این مردی هستم که در اینجا برای ابد خفته است.
گفتم: تا جایی که من میدانم این مرد همسری نداشته است.
گفت: داشته است اما کسی نمیدانست.
گفتم: چطور ممکن است که او این همه سال همسرش را مخفی نگهداشته باشد؟
گفت: بهر حال من همسر او بودم.
گفتم: مرا میشناسید؟
گفت: لطفا مزاحم من نشوید.
گفتم: چطور همسر کسی هستید که او را نمیشناسید؟
از کنارمزار من برخاست و با وحشت پا به فرار گذاشت.
شب هنگام به عالم خواب او نفوذ کردم و پرسیدم تو کیستی؟
گفت: من به اشتباه در کنار آن مزار نشسته بودم.
گفتم: باور کردم.
همین.
کهکشان بی پایان غم خلق ها
در ویرانه های قلبم به دنبال آبادی می گردم تا شاید در آنجا لختی بیارامم و بیندیشم که چرا خالق جهان مرا اینجا رها کرد و در کهکشان بی پایانش راه نداد!
تردید ندارم که او نگهبان من است اما من در دریایی از غصه های خلق در حال غرق شدنم و توان ایستادگی ام به شدت در حال کاهش است.
چه کنم نمی دانم.