زیر چتر آبی(دل نوشته های من)
زیر چتر آبی(دل نوشته های من)

زیر چتر آبی(دل نوشته های من)

فقط برای خودیها

خرد را از خود جدا کرده ای؟

خرد را از خود جدا کرده ای؟

و دیر وقت بود، در کوچه های ذهنم مردابی را دیدم که با جریانی آرام آنچه در خود داشت روان می برد و از کناره های شهری زیبا، مناظری را به تماشای شهرنشینان می گذاشت.

قایقی بر مرداب شناور بود و موجودی شبیه به انسان بر آن سوار بود و می رفت و می رفت تا آنجا رفت که دیگر دیدنش چشم را به زحمت می انداخت.

گفتم:

کجا رفتی که در این پهنه دیگر دیده نمی شوی؟

صدایی از دور آمد که می گفت:

خرد را جا گذاشته ام می روم تا با او برگردم.

گفتم:

خرد را از خود جدا کرده ای؟

گفت:

جدا که نه جا گذاشته ام و می روم او را بر می دارم و می آیم.

گفتم:

مگر خرد جا می ماند؟

گفت:

وقتی خود انسان جا می ماند جا ماندن خرد جای سوال باقی می گذارد؟

گفتم:

من کمی دیرتر پاسخ خواهم داد شاید وقتی برای اندیشیدن داشته باشم.

گفت:

بیندیش و در انتظار بنشین تا برگردم.

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد